تبليغاتX
و گاهی شعر چکه می کند...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
از این مرگ بی اسلوب...

 

[در سایه آفتاب های بعد از ظهر جمعه... تجریش... در سربالایی خیابان دربند... دری گشوده به ظهیرالدوله...]

  

 

هیچ چیز اینجا شبیه هیچ کجا نیست... مثل کودکی حیران میان این همه تفاوت می گردم... اینجا هیچ مرده ای در انتظار فاتحه خوانی نیست... قبرستانی که برای ساکنینش ناظری پخش می کند... سنگ قبرهای سیاه و سپید چند ضلعی که توضیح اضافه نمی دهند... (برخی به نام اکتفا کرده اند... برخی به آغاز و انجام... و برخی به هیچ...)

 

به باران تن شسته اند و به سایه ها ی سبز تن آرام داده... (مردن هم مزه می دهد وقتی زنده ها راحتت بگذارند...)

 

از مقبره های خانوادگی که می گذرم، آفتاب کم کم پا کنار می کشد... این سو میان نام آشناها ابرها سنگین ترند و رفت و آمدها بیشتر... همه کنار هم خوابیده اند اما «بهار» بالاتر... سالهاست که ازمیان قاب شیشه ای اش صدای مشروطه خواهی اش به کسی نمی رسد...

 

ایرج میرزا هم میان بی قائده گی اش آرمیده... بی خیال آن همه تهمت... جنون جالبی است که همه کس و همه چیز را هجو بگویی حتی خودت را... و در آخر از میان هزار سال تاریخ پر از هجو، قرعه به نام تو بیفتد...

 

 

صدای شعر می آید:

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود

که آن پرنده نمایان شد...

بلند می خوانند:

کسی می آید کسی که شبیه هیچ کس نیست...

و این منم زنی تنها...

اگر به خانه ی من آمدی...

ازدحام اینجا بیشتر است... برایش چراغ آورده اند... فرصت خلوت فراهم نیست... ابرها به تندی می بارند... بر فروغ!

پس زنده باد ۶۷۸، صادره از بخش۵ ٬ساکن تهران

 

آب که به راه می افتد... فروغ خوان ها متفرق می شوند... من می مانم و «سرد سبز»...

 

 

(1.اجازه عکاسی نمی دادند... آنقدر زیر باران صبوری کردم که...

2.می گفت چند باری می خواستند قبر فروغ را خراب کنند... می گفت سر همین قضایا چند ماهی است  که پدرش زندانی است...)

 

 

این روزها پر از غزل  پنج بیتی ام:

 

خاک می خوردم شبیه شرم شن ها در بیابانت

آب می بردم چنان گلهای وحشی زیر بارانت

 

باد می بردی مرا در پرپر بی تابی ات مثل

روح خاکستر نشینی در وزیدن گاه دستانت

 

مزه کردم ناخوشی های تو را در خاطرم هرچند

خرد شد لبخندهایم تکه تکه لای دندانت

 

توی رگهایت خودم را هی به هر سویی شنا کردم

تا سپردم تن به طوفان، دل به دریا، جان به جریانت

 

ای هوای تازه، ای نمناک ابری خاک دامن گیر

سبز می رویانیم حتی به پاییز و زمستانت

 

 

بعد از ۱۵۵ شب، به روز شده ام...  به خودم گفته ام که دیگر به چله نکشد...

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 12 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar